« حرف ناب » یعنی؛ « حرف دل » یا « درد دل » !

ای عزیز، حرف دلت را امروز بگو؛ اگر گفتی، می شود: ( حرف دل ! ) اگر نگفتی، فردا می شود: ( درد دل ! )

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

« بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیمِ        هست کلیدِ درِ گنجِ حکیم »                                                                                                                            « نظامی گنجه ای »


دُرود!

     از امروز قراره حرف های ناب دلمون رو بزنیم و شما هم با دیدن، خوندن و نظر دادن، همراهمون باشید. از ژَرفای وجودم، ازتون سپاس گزارم و امیدوارم این سیاه مشق های ما، برای شما بی فایده نباشه و ازشون خوشتون بیاد. دوسِتون دارم و دست هَمَتون رو می بوسم. حق نگهدار و یاورتون. بِدرود!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۱
Mirzaadeh

     یادش به خیر! در دوران تحصیل دانشگاه، با دوستان قرار گذاشتیم که از هم خبر بگیریم و همدیگرو فراموش نکنیم. من به بیشتر اون هایی که دور و بر شهرمون بودند، سر زدم و رفتم سراغشون. محل کارشون رو دیدم و به دیدنشون رفتم.


     حتی به خونه ی خیلی هاشون رفتم اما به جز یکی که هم کلاس دوران دبیرستانم بود، هیچ کدومشون به من سر نزدند. با بعضی ها اون قدر راحت بودم که هفته ای دو یا سه بار به خونشون سر می زدم و البته ایشون در طول این سال ها دو بار بیشتر به خونه ی ما نیومد.


     وقتی هم ازشون می پرسیدم، چرا نمی آیید؟ می گفتند که می آییم اما هیچ خبری نبود. یا به خاطر دوری راه نیومدند یا نمی دونم ... . اما همیشه هم توی جمع می گفتند؛ بیایید به هم سر بزنیم و حداقل سالی یک بار به دیدن هم بریم! اما هیچ کدوم نمی گفتند که تو اومدی و ما نیومدیم و از این بابت بدهکاریم.


     بگذریم! خدا کنه خوش باشند و به جز غم، خدا همه چی بهشون بده. ما بیش از وظیفه مون بهشون سر زدیم و سراغ گرفتیم، دیگه بقیه ی کار با خودشونه. اگر طالب ادامه ی ارتباط بودند، عملا اعلام کنند و اگر نه با عمل و رفتار ثابت کنند که دوست دارند، رابطه ادامه پیدا کنه و توی جمع فقط شعار ندهند!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۹
Mirzaadeh

     بعضی وقتا که دلم می گیره، یاد قدیما و دوران بچگی می افتم و آرزو می کنم، کاش زمان برگرده به عقب و من بازم یه بچه ی بازیگوش و شیطون بشم. البته می دونم که این فقط یه خیاله باطله و هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته.


     شاید دلیلش این باشه که توی دوران بچگی، کسی مسئولیت سنگینی به دوش ما نمی گذاشت و نهایت چیزی که از ما می خواستند، درس خوندن توی دوران مدرسه و بعد کمک توی خونه و مثلا خرید از مغازه بود.


     یه دلیل دیگه ی این که دلمون برای اون وقتا تنگ می شه، اینه که مردم اون وقتا خیلی با هم صمیمی تر و یکرنگ تر از امروز بودند و اصلا نمی شه روابط مردم رو توی اون زمونا با الان مقایسه کرد. الان بعضی خواهر و برادرا اون قدر از هم دور شدند که شاید سالی یک بار هم همدیگرو نبینند و اصلا براشون مهم نیست. (البته بعضیا شاید!)


     خلاصه؛ خیلی وقتا از این زمونه ـ درستش اینه که بگم از مردم این زمونه ـ دلم می گیره و تا یه شکم سیر گوشه ای گریه نکنم، آروم نمی شم و نمی تونم به زندگی عادی برگردم. شایدم من زیادی حساسم و انتظار و توقعم از دیگران زیاده! نظر شما چیه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۵:۴۴
Mirzaadeh


     چند شب پیش هر کاری کردم بخوابم، دیدم خوابم نمی بره و اون قدر از این پهلو به اون پهلو شدم که سرگیجه گرفتم و اعصابم خرد شد. از جا بلند شدم و رفتم سر یخچال! اما چیزی که به درد بخور باشه و بتونه سرگرمم کنه پیدا نکردم!


     اومدم آهسته تلویزیون رو روشن کردم و بی صدا مشغول تماشا شدم. اما برنامه های اونم جالب نبود و چنگی به دل نمی زد. دیگه کلافه شده بودم. اومدم توی حیاط و دیدم ماشین توی حیاط کوچیک خونه داره چرت می زنه.


     اومدم برم سمت در حیاط که یه دفعه پام خورد به ماشین و از خواب بیدار شد و شروع کرد داد زدن: آی دزد!... آی دزد!... سریع دویدم پایین و دزدگیر رو آوردم و آشنایی دادم و اونم ساکت شد و خوابید.


     بعد رفتم سمت در حیاط و یواشکی نگاهی به کوچه انداختم. خبری نبود! یه دفعه دیدم یه نفر از پشت ماشین همسایه بلند شد و این ور و اون ور رو نگاه کرد و با احتیاط به ماشین نزدیک شد. آروم ایستاد کنار ماشین و شروع کرد با قفل ماشین ور رفتن. یه دفعه دزدگیر ماشین خودمون رو زدم و با صدای دزدگیر آقا دزده دوباره رفت زیر ماشین.


     منم شروع کردم به داد و فریاد و چند نفر از همسایه ها جمع شدند. بعد دزد رو گرفتیم و در کمال احترام بردیم پاسگاه. مامورا باهاش احوالپرسی می کردند و می پرسیدند: مگه دیروز از این جا نرفتی؟ چرا دوباره برگشتی؟ حتما دلت برای ما تنگ شده بود، نه؟ بعد از این که تحویلش دادیم، اومدیم خونه.


     من که دیگه بد خواب و بی خواب نشدم. اما چند شب بعد یکی از همسایه های کوچه بالایی بی خواب شده بود و همون دزد رو توی دو سه تا کوچه بالاتر گرفته بودند و برده بودند پاسگاه، تحویل داده بودند و لابد دوباره مامورا احوالپرسی کرده بودند و باز دو سه شب بعد، خیابون بالایی و باز ... و این قصه همچنان ادامه دارد!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۳:۵۷
Mirzaadeh


     حتما برای شمام پیش اومده که توی پارک یا فضاهای عمومی که با خونواده رفتید و نشستید، یک دفعه متوجه می شید که یه نفر زل زده و شما یا یکی از اعضای خونواده تون رو زیر نظر گرفته. بعد وقتی ازش می پرسید چرا؟ بر می گرده و می گه اتفاقی اون سمت رو نگاه می کرده.


     یه مطلب دیگه این که بیشتر وقتا می گیم خانم ها حجابشون رو رعایت کنند و مثلا با چادر یا مانتو یا هر لباس دیگه ای که تنشونه، بدنشون رو کامل بپوشونند. اما از اون طرف کم تر می گیم آقایون محترم چشماشون رو درویش کنند و به ناموس و زن و بچه ی مردم نگاه نکنند!


     حجاب یعنی خودمون رو از نگاه نامحرم بپوشونیم. اما عفاف و پاکدامنی یعنی این که راضی نشیم راحت تو دام شیطون بیفتیم و آلوده بشیم. راستی هم حجاب و هم عفاف هر دو برای ما آدماست و فرقی نداره که مرد باشیم یا زن!


     باید هم فکر و دلمون رو پاک کنیم و همه رو خونواده ی خودمون بدونیم و هم پوششمون کامل و بی نقص باشه، تا دل کسی با دیدن ما نلرزه! یادمون باشه شیطون دشمن قسم خورده ی ماست و در کمینه!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۶
Mirzaadeh

     اولین صاحبخونه ی ما پیرمردی بود که خدا رحمتش کنه، ساکن شهر بود و هر هفته جمعه ها به ده می اومد تا به باغش سرکشی کنه و غروب جمعه هم می رفت. توی اون خونه دو تا اتاق بود و یک راهرو شش متری که راه دو تا اتاق از اون جا بود.


     یک اتاق به اضافه ی حیاط و یک انباری و سرویس بهداشتی که توی حیاط بود، دست ما بود و صاحبخونه هم اون یه اتاق دستش بود و ابزار و وسایل و چیزهایی اون جا داشت که وقتی به روستا می اومد، یه سری می زد و از اون جا با خودش می برد به باغ و غروب برمی گردوند سر جاش.


     یک روز صبح زود ساعت هفت با سر و صدا از خواب پریدم و دیدم، آقا تشریف آورده و بدون زنگ زدن و خبر کردن داره توی حیاط و اون اتاق رفت و آمد می کنه و سر و صداش تا آسمون بلنده.


     رفتم بیرون و بعد از سلام گفتم: این جا چه خبره؟ مرد حسابی چرا بی خبر و بی سر و صدا و بدون هماهنگی اومدی توی خونه؟ اما اون گوشش بدهکار نبود و کار خودش رو می کرد. سرتون رو درد نیارم، اون روز گذشت و رفت.


     روز سیزده به در اومد و وسایلش رو برداشت و رفت. من هم در ورودی رو بستم و رفتیم بیرون. وقتی غروب برگشتیم، دیدیم با عصبانیت جلوی در منتظر اومدن ماست. یه دفعه بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد! اما همسایه ها اومدند و با دخالتشون کار تموم شد و من یک هفته بعد از اون جا اسباب کشی کردم و رفتم.


     قرارداد اجاره رو من ننوشته بودم و کسی که نوشته بود چون خودش اصلا مستاجر نبود، خیلی ساده دو خط نوشته بودند و اون هم قبول کرده بود. قرارداد رو باید خود صاحبخونه و مستاجر بنویسند تا مشکلی پیش نیاد. خدا همه ی مستاجرا رو صاحب خونه بکنه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۳
Mirzaadeh

     بعضی از ضرب المثلای ما معنا و مفهوم درست و قشنگی دارند، اما با کلمه هایی گفته شدند که هر جایی نمی شه اون ها رو مطرحشون کرد. بعضی از اون ها هم یک مطلب اشتباه رو به ما گفتند و ما هم که فکر می کنیم درسته، کامل قبولش می کنیم، اما همین مثل اشتباه یه جاهایی ترمز پیشرفت ما می شه و گرفتارمون می کنه.


     شاید بهتر باشه، توی ضرب المثلای فارسی بگردیم و اون هایی رو که می تونند، بهمون کمک کنه پیدا کنیم و ازشون استفاده کنیم اما اون هایی که کمکی نمی کنند یا برامون دردسر ساز می شوند رو بگذاریم کنار توی موزه ی کتاب ها بمونند.


     ـ خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو: اگر جماعت راه اشتباه رو رفت تکلیف چیه؟ فکر می کنم گاهی وقتا باید شکل اون ها رو عوض کرد: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!


     ـ لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش: اگر این وسط طرف خواست از محبت ما سوء استفاده کنه تکلیف چیه؟ راست گفتند که: خوبی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند!


     بگذریم، بعضی ضرب المثلا هم هستند که به ما راه درست تلاش رو نشون می دند و کمک می کنند که به توانایی هامون ایمان داشته باشیم و سعی کنیم تا خوشبخت بشیم و خوشبختی رو برای دیگران هم به ارمغان بیاریم. خیلی از این مثل ها رو شاعران در گذشته به شعر گفتند و جالب تر شون کردند.


     ـ چون شیر به خود سپه شکن باش          فرزند خصال خویشتن باش: یعنی به توانایی ها و استعدادهای خودت ایمان و اعتماد کن و مثل شیر برو تو دل مشکلات تا حلشون کنی.


     ـ هر که بامش بیش، برفش بیشتر: هر کسی که دارایی بیشتری داشته باشه، زحمت و دردسر بیشتری برای نگهداری و مراقبت از اون دارایی ها باید تحمل کنه.


     ـ و این قصه سَرِ دراز دارد...!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۱
Mirzaadeh

     دیدی یه وقتایی خودتم نمی دونی چِته و این حال از کجا اومده و کی باعث شده این حال رو تجربه کنی. ممکنه این حال خیلی خوب باشه و اون قدر بهت روحیه بده که یک هفته یا حتی یک ماه شارژ بشی و انرژی بگیری و به دور و بری ها هم انرژی بدی!


     از طرفی، ممکنه این حال، حال بدی باشه که حسابی اوضاع روح و روان و زندگیت رو به هم بریزه و هر چی تلاش کنی که چاره ای برای این مشکل و درمانی برای این دردت پیدا کنی نتونی! اون وقت دیگه از زندگی خسته می شی، چون می بینی هیچ کسی نیومده کمکت، هیچ؛ تازه بعضی ها توی اون حال خراب، انتظارای عجیب و غریب اَزَت دارند و اصلا تو و مشکلاتت براشون اهمیتی نداره.


     وقتی خوب از همه ی آدمای دور و بر یا فامیلا و دوستای عزیزت نا امید شدی؛ اون وقته که تازه یادت می افته، یکی بوده و هست که تنها باید از اون کمک می خواستی و بهترین همراه توی مشکلات، سختی ها و گرفتاری هاست.


     آره! درست حدس زدی! یادت باشه خدا دوست آخر و امید نهاییت نباید باشه! اول کار برو سراغش و ازش کمک بخواه. مطمئن باش هر چی صلاحت باشه بهت می ده. توکل کن به خودش و به دانایی و توانایی خدا ایمان داشته باش! حق یار و یاور و نگهدارت!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۵:۱۰
Mirzaadeh

     چند سال پیش تکه زمینی به قیمت مناسب خریدم و انتظار داشتم، پس از مدتی قیمتش بالا بره و بتونم با فروشش سر و سامونی به زندگیم بدم. یکی دو سالی که گذشت، رفتم و پرس و جو کردم و دیدم که قیمتش بالاتر رفته. تصمیم گرفتم بفروشمش و این قضیه رو اول با خونواده و بعد با دوستام در میون گذاشتم.


     دوستی داشتم که مغازه دار بود و پیشنهاد کرد، از خیر فروختنش بگذرم. اما من که بوی پول به دماغم خورده بود، قبول نکردم و گفتم که به این پول شدیدا احتیاج دارم. اون دوست خوب وقتی دید من اصرار دارم زمینم رو بفروشم، گفت یا بیا شریک بشیم یا زمین رو بفروش به من و پولش رو نقد بگیر.


     قرار و مدار رو گذاشتیم و من اومدم خونه و ماجرا رو گفتم. چون مطمئن بودم که پولش آماده ست، دنبال پول نرفتم. چند روز بعد قولنامه رو بردم و دادم بهش. گفت مگه پول رو لازم نداری؟ خجالت کشیدم و گفتم نه. با خودم گفتم یکی دو هفته صبر می کنم و بعد می رم پول رو می گیرم.


     موقع خداحافظی قولنامه رو داد بهم و گفت پیش خودت باشه. هر وقت هم خواستی بیا بریم پول رو بهت بدم. بعد از چند روز زمین رو فراموش کردم. چند سالی گذشت و توی اون مدت محتاج پول نشدم. بعد رفتم و به دوستم گفتم زمین رو چکار کنیم؟ گفت زمین خودته؛ می خوای بفروشی، بفروش.


     منم رفتم و قیمت کردم و به یک مشتری مصرف کننده ـ نه دلال ـ فروختم. خواستم سهمی به دوستم بدم، اما قبول نکرد و گفت من فقط خواستم ضرر نکنی و ارزون نفروشی. این دوستا طلای نابند. خدا خیرشون بده!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۶
Mirzaadeh

     حدود دوازده سیزده سالم بود که با چند نفر از بچه محلا رفتیم دوچرخه سواری. خسته که شدیم، کنار موتور آبی ایستادیم و آبی به سر و صورتمون زدیم و سرحال شدیم. بعد یکی از بچه ها گفت بریم خونه مادرم نگران می شه.


     همگی راه افتادیم طرف خونه. توی مسیر یکی از بچه ها گفت اینجا صیفی فامیلمونه، بیایید بریم کمی میوه اَزَشون بگیریم. بقیه همون جا ایستادند و من کمی جلوتر رفتم و منتظر شدم تا اونا برسند. هنوز چند قدمی توی صیفی نرفته بود که صاحب زمین با موتور سر رسید.


     به خاطر بی اجازه رفتن توی صیفی، فامیلشون رو انداخت زیر چک و لگد. بعد اومد و از دو نفر دیگه از بچه ها هم با سیلی پذیرایی کرد. بعد اومد رو به روی من و گفت: تو چرا با اینا اومدی اینجا؟ به تو هم باید سیلی بزنم؟


     من از خجالت مُردَم. عذرخواهی کردم و در حالی که می لرزیدم، گفتم من توی صیفی نیومدم و بهشون گفتم بریم خونه، اون ها نیومدند. صاحب زمین یه نگاه خشمناک دیگه بهم کرد که رنگم پرید! من دیگه منتظر بچه ها نشدم و سریع راه افتادم طرف خونه.


     چشمتون روز بد نبینه، همین که از سر پیچ کوچه گذشتم و رفتم طرف خونه، دیدم بابام خدا بیامرز عصبانی و ناراحت ایستاده جلوی در خونه. رسیدم و سلام کردم. جوابمو داد و گفت خجالت نمی کشی با این بچه ها می ری طرف باغ و زمین مَردُم؟ چرا منو پیش دیگرون خجالت می دی؟


     خواستم حرفی بزنم، اما نفسم بند اومده بود. در حالی که با خودش حرف می زد، با ناراحتی از خونه دور شد. آرزو کردم کاش مرده بودم و این روز رو نمی دیدم. کاش بابام و صاحب زمین به جای حرف، به من سیلی می زدند! مطمئنم اون قدر که حرفاشون درد داشت، سیلی درد نداشت!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۱
Mirzaadeh

     یادم میاد، خیلی سال پیش وقتی سنم کم بود و پدر و مادر خدا بیامرزم زنده بودند، یه روز دیدم که دختر همسایه اومد و بدون اجازه رفت توی آشپزخونه که توی حیاط بود و یه کاسه از روغن پر کرد و برداشت بُرد.


     بلافاصله دویدم توی خونه و به مادرم گفتم. مادر گفت اشکالی نداره. اما من با فریاد می خواستم ثابت کنم کار اون دختر اشکال داره و از خر شیطون پایین نمی اومدم. بالاخره با تذکر جدی مادر ساکت شدم و قبول کردم.


     چند وقت بعد دیدم، مادرم صبح زود رفت خونه ی همون همسایه برای نون پختن و منم باهاش رفتم. (آخه تنور ما خراب شده بود) و تا ساعت ده صبح که هوا گرم می شد، با کمک همون دختر و مادرش کار پختن نون تموم شد.


     اون روزا و اون آدما رفتند و دیگه اثری از اون ها نیست. کاش صفا و صمیمیت رو با خودشون نمی بردند و هنوز هم مثل اون وقتا با همدیگه گرم و صمیمی بودیم. یادش به خیر!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۶
Mirzaadeh

     حتما شما هم این بچه های تازه دانشجو رو دیدید که تا پاشون می رسه به دانشگاه، تَوَهُم می زنند که استاد و متخصص فلان رشته اند و هنوز اصطلاحات اون علم رو نخوندند و بلد نیستند، شروع می کنند، به اشتباه اطلاعات دادن و غلط گفتن های اضافی در باره ی فلان موضوع مهم علمی که استادای بزرگ توش موندند.


     یا دانش آموزایی که تازه یه هفته ست رفتند آموزشگاه زبان و دیگه نمی تونند، به زبان مادری خودشون و فارسی حرف بزنند و دائم کلمات خارجی میاد، توی حرفاشون و جالبه که معنی نصف این کلمه ها رو هم بلد نیستند و ادعا می کنند استاد زبان خارجیند.


     یا شاگرد مکانیک هایی که ماشین امانت مردم رو بر می دارند و می زنند بیرون تا باهاش دور دور کنند و دل دوستا و بچه محلاشونو ببرند و اگه شد دل دختری رو که برای ازدواج انتخابش کردند، آب بندازند و از این حرفا...!


     خیلی از مردم ما متاسفانه این اخلاق رو دارند و در باره ی مسائلی که اصلا تخصص ندارند، نظر می دند و اصرار هم می کنند که این درسته و هر کی خلافش بگه اشتباه گفته و ادعای استادی در اون زمینه رو دارند.


     قدیمیا برای این طور وقتا یه ضرب المثل عالی داشتند: « جیب خالی! پُز عالی! » یعنی وقتی توی وجود ما چیزی نیست، پُزش رو نَدیم و ادعاش رو نداشته باشیم. کاش سعی نکنیم توی واقعیت به زندگی مون رنگ و لعاب مجازی و دروغکی بزنیم. راستی و درستی همیشه بهترین کار بوده، هست و خواهد بود!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۸
Mirzaadeh

     اگه دقت کرده باشید، خیلی از پسرا و دخترای جَوون یا آقایون و خانوما توی صفحه ی مجازیشون عکس پدر و مادرشون رو می گذارند یا یه جمله ی قشنگ و مهم عاطفی یا فلسفی پیدا می کنند و می آرند و می نویسند توی صفحه شون. بعد هم هِی پشت سر هم پُزش رو به دوستان و اطرافیانشون می دند!


     اما همین آقا یا خانم محترم وقتی می رسه خونه، اون قدر نِق می زنه به جیگر مامان و باباش که اون بنده های خدا رو از زندگی و بچه دار شدن پشیمون می کنه. لابد می دونید چرا؟ برای این که توی خونه نه کار می کنه و نه حتی کمی به مامانش کمک می کنه! دائم هم از مزه ی غذا و اوضاع خونه و نظافت و تمیزی ظرف ها و لباس ها ایراد می گیره که پس چرا تمیز نیست و ... .


     شما رو به خدا بیایید اقلا با خودمون رو راست باشیم. پدرا و مادرای بیچاره چه گناهی کردند؟ مگه تعهد دادند که خدمتکار ما باشند؟ اگه مثلا یه کمی توی کارای خونه بهشون کمک کنیم، چی می شه؟ دنیا به آخر می رسه؟


     دیگه بسه! این قدر ادای فهمیده ها رو در نیاریم و ژِست روشنفکرا رو به خودمون نگیریم. ما همون بچه های نازنازیِ پدر و مادرمون هستیم که اگه یه روز مراقبمون نباشند و کمکمون نکنند، همه اَزَمون فرار می کنند!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۶
Mirzaadeh

     چند روز پیش از دست یه رفیق قدیمی که انتظار نداشتم، ناراحت شدم و حسابی به هم ریختم. اصلا توقع من چیز دیگه ای بود. اون همه کاری که بعضی هاش از حد توانم خارج بود، براش انجام داده بودم و حالا اون... . بگذریم.


     کاش می تونستم یه کم توقعم رو از اطرافیان و دوستان پایین بیارم؛ اون وقت با یه رفتار ناجور و یه بی معرفتی، این جوری به هم نمی ریختم. خیلی سخته، اما باید سعی کنم این کارو بکنم. تا ببینم چی می شه. خدایا کمکم کن!


     یه نکته ی دیگه هم این که اگه برای طرف کاری نکرده باشیم، شاید زیاد ناراحت نشیم. اما وقتی بیشتر از توانمون انرژی گذاشتیم و بهش کمک کردیم، خوب طبیعیه که ازش کمی انتظار داشته باشیم. درست می گم یا نه؟ نظر شما چیه؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۹
Mirzaadeh

     چند سال پیش، یک شب یکی از همسایه ها اومده بود ازم پول قرض کنه! من اومدم و کیفم و جیبم رو گشتم، اما اون مبلغ رو نداشتم که بدم بهش. از خجالت روم نمی شد، برم جلوی در و بگم ندارم. خلاصه به هر جون کندنی بود رفتم و گفتم ندارم. فردا شب از کار اومدم، تشریف بیارید، در خدمتم.


     فردا توی جمع همکارام گفتم، نیاز به این مبلغ پول دارم و خدا رو شکر ردیف شد. شب طرف اومد و من با خوشحالی پول رو بهش دادم و بابت دیشب که دست خالی رفته بود، ازش عذرخواهی کردم. اون بنده ی خدا هم رفت و تا امروز نیومده بدهیش رو بده.


     آخه بنده ی خدا مریضه و خرجش بالاست و از پسش بر نمیاد. من می دونستم برای چی اون پول رو می خواد، با وجود این از دست خالی برگردوندنش شرمنده شدم.


     خدا بیامرز پدر و مادرم هیچ وقت دست رد به سینه ی کسی نمی زدند و می گفتند: هیچ کسی رو دست خالی از دَرِ خونت بر نگردون تا خدا هم تو رو دست خالی از دَرِ خونه ش بر نگردونه! رو حشون شاد!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۵
Mirzaadeh